خاطرات شایــســته
برگ از درخت خسته میشه...پاییز همش بهونه است !
حدودا یک سال پیش دوتا بچه مدرسه ای بیکار اینجا رو پایه گذاری کردن! ( مثل جومونگ و سوسانو که گوگوریو رو پایه گذاری کردن:دی) و اونوقت اینا نشستن از مدرسه شون هر چی دلشون خواست نوشتن...ولی یهو کامپیوتر یکی از این دو تا بچه بوقید و مادر این دختره به دلایلی دیگه نمیذاره درستش کنن! اینطوری شد که اون یکی بچه مدرسه ای موضوع واسه نوشتن پیدا نکرد و رو آورد به شعر نویسی از نوع خود ساختگی و یک مشت چرند و پرند... و اینجا تبدیل شد به چرندیات سمر!!!! واقعا متاسفم! اینجا از این پس میشه همون خاطرات شایسته...با شروع شدن مدرسه شاید هر چند وقت یکبار (فقط درباره ی شایسته) آپ شد! شاید یه وبلاگ دیگه زدم...فعلا وقت ندارم...ای خدا پس کی میشه من کنکور بدم و این فصل از زندگیم تموم بشه؟ باز در حال آمدن است بوی ماه مدرسه! با زهره رفتیم کل شهرو گشتیم دوتا جامدادی و دفتر خریدیم برگشتیم! ...زهره از من مشکل پسندتره من از اون بیشتر! ایها الناس من مسنجرم خرابه...یعنی سیستمم ویروس داره مسنجر ارور میده!...خاله جان بهتر جانم بیا اینو درست کن! این آخری هم یه چیزی بگم تو دلم نمونه...این سریال عشقِ ممنوع/عشقِ ممنوعه (فعلا به تفاهم نرسیدیم کدوم مناسب تره) فصل جدیدش پنجشنبه هفته پیش شروع شده...کتابشو فقط 30 صفحه ترجمه کردیم...منتظر باشید!...اگه از الان سفارش بدین نصف قیمت واستون حساب میکنم!...خیلی فوق العاده است!!! من عاشق این سریالم!:ایکس حرف آخر اینکه...هیچی دیگه ...بای! من از گمشدن میترسم. من از پژوهای مشکی که توش فقط یه مرد باشه میترسم. من از مردن میترسم. من از کنکور میترسم. من از عنکبوت میترسم. من از تعبیر کابوس هام میترسم. من از نگاه های مردم تو خیابون میترسم. من از معلم زیست سال اول دبیرستانم میترسم. من از جنگ و زلزله و طوفان میترسم. من از استخر چهار متری میترسم. من از عادت کردن میترسم. من از تنها شدن میترسم. من از شکست خوردن میترسم. من از فیش تلفن میترسم. من از مریضی میترسم. من از تهمت میترسم. من از نگاه کردن تو تاریکی به پشت سرم میترسم. من از گریه ها و زمین خوردن خواهرم میترسم. من از کنجکاوی برادرم میترسم. من از رانندگی آقاجونم میترسم. من از بالا رفتن فشارخون مامانجونم میترسم. من از کوچه های یخ زده و تاریک اول صبح میترسم. من از ماسک های روی دیوار اتاق پسر داییم میترسم. من از عمل قلب داییم میترسم. من از بد شدن مریضی مهسا میترسم. من از سرد شدن دوستی هام میترسم. من از خاموش شدن خنده ها میترسم. من از فکرهای بد میترسم. من از... امروز ساعت هشت صبح : Gooood niiight…sleeeep.. ( زنگ ویک آپ...روز و شبم قاطی پاتیه :دی) من، خسته، خوابالو، عاصی!!!9.5 با ثمین قرار دارم...نه نه نه!!! سیم هدفون از لای موهام در میارم...با زحمت میرم دو لقمه زهرمار میکنم (اول صبح از صبحونه خوردن متنفرم!!!)...یه مانتو آبی نفتی ساده پوشیدم و یه رو سری صورتی هم سرم کرده بودم که از جلوی در اتاقم مامان نذاشت بیام و گفت برو مقنعه سرت کن...خانم جعفری عصبانی میشه، گیر میده!!!...اوکــــــــــی ماااام! مقنعه رو ورداشتم و بدون آینه و اینا مثل گونی تو سرم کردم و زدم بیرون. هی گوشی زنگ میخوره و منم بدو بدو راه میرم ...فقط ده دقیقه دیرم شده این ثمین ول کن نیس! -با ماشین بیرم یا پیاده؟ -برای من فرقی نمیکنه! -برای منم فرقی نمیکنه! -یک دو سه! تصمیم بگیر...پیاده!!! حدودا دو کیلومتری میشد...انقدر پشت سر ملت حرف زدیم ... من:... آره باب...میخواد مشهد بره! ثمین: چرا؟...حتما میخواد توبه کنه...آره؟ من: به تو چه؟...شاید میخواد بره سرزمین موج های آبی!:دی ثمین: واو! مثلا چی بشه؟ من: هیچی! نخود چی بخره بخوره...مگه فضولم ازش بپرسم؟! ثمین: چون انتقاد پذیری میگم...فضولی! من: مثل تو! از جلوی پادگان رد میشدیم. یه نگاهی به حیاطش انداختیم. ثمین : اونجا رو!!! اون مگه مجسمه ی سرباز نبود؟.... شهید شده؟ من : اینو دوماه پیش آقای جفری بهم گفت...تازه تا حالا حتماجاش لاله در اومده!!!:دی کمی بعد در حیاط مدرسه ثمین : دیروز خواهرم کتابارو گرفته...اصلا حس مدرسه نیس! من:خب عزیز من نباید انقدر زود کتاب میگرفتی...اول ببین ثبت نام میکنن، بعد کتاب! -سلام خانم!...سلام عرض شد خانم!....خانم سلام!...خانم سلام عرض شد! -سلام دخترای گلم، نازنین های من!!!(فکر کنم اشتباه گرفته بود!:دی)...این فرم و با این یکی و اون یکی و اینم یکی دیگه...پر کنید بیارید! پرشون کردیم و میخواستیم زود بدیم تا شلوغ نشده که من عکسامو گم کردم... و یکم بعد دوباره پیدا شون کردم ولی الان کلی جمعیت جمع شده بود سرشون و رفتیم تو صف:دی یه آقاهه اومده بود با دخترش که خیلی خیلی خیلی مودب بودند و همه چی رو آروم و شمرده توضیح میداد و خب ما هم که فضولیم گوش میدادیم. گویا از یه کشور دیگه اومده بودند و دخترش شناسنامه نداشت و با یه چیزی که سفارت داده بود میخواست ثبت نام کنه و اخرش هم با شماره شناسنامه ی مامانش که کاملا ایرانی بود موقتا اسمشو نوشتن. من: دارم از فضولی میمیرم...از کجا اومدن؟ ثمین: باباش که فارسی حرف نمیزنه...دختره هم فارسی رو با لهجه ترکی صحبت میکنه...شاید از باکو اومده باشن! من: ولی بهشون نمیاد...مردِ موهاش بوره...چشماش هم روشنه! دختره هم با اینکه یکم سیاهه ولی شبیه اروپایی هاست!...شایدم برنزه کرده باشه؟! بالاخره یه جوری ثبت نام کردیم.البته یه حاج آقا اونجا بود که نوبت مارو به اون دادن!... یه مدل از مانتو امسالمون زده بودن دفتر که خیلی زشت بود، جنسش هم بد بود رنگش هم که نگو...مانتوی پارسالم هم از همین بود که آخر سال رنگش به جای سرمه ای زرشکی شده بود! یه مرده قد بلند کنارم واستاده بود که اصلا بهش نگاه نکردم. تا اینکه سلام داد...سرمو بلند کردم: -سلام آقا عباس! ببخشید اصلا ندیدمتون...پرستو هم میاد شایسته؟ پس کو؟ پرستو نیومده؟ -مامانش اومده ثبت نامش کنه...میری خونه؟... برسونم؟ -نه، مرسی...هنوز اینجام...ممنون...به پرستو سلام برسونید! یهو دوتا نوشمک بدو بدو اومدن طرفمون...سماء و مرضیه!...منتظر شدیم ثبت نام کنن با هم برگردیم. من: سماء، امسال یه دختره خارجی میاد مدرسمون! سماء: میدونم...از روسیه اومده!قبلا هم یه مدت اینجا بوده... یه سال از ما بزرگتره... به خاطر مهاجرتشون یه سال مدرسه نرفته... تو دفتر با هم دوست شدیم! من: این از منم فضول تره! کل راهو دوباره پیاده برگشتیم. یعنی مرضیه با تاکسی رفت و وسط راه هم سماء ازما جدا شد و بعدش هم من از ثمین! تو خیابون خودمون مهشیدو خواهراشو مامانشو دیدم...دختره انقدر آرایش کرده بود شبیه زنهای چهل ساله شده بود. یکم حرف زدیم...ساحلو پرسیدم، یه چیزی گفت که خیلی ناراحت شدم...ساحل تجدید آورده؟...یعنی امسال تو شایسته نمیبینمش؟ من ساحل میخوام!!!کاش جواب اس ها مو میداد. ساعت دو کلاس زبان داشتم نرفتم...پاهام درد میکنه!خوابم میاد! چنلی بئل قلعه ی محکم مردانی بود که قانونشان این بود: آن کس که کار میکند حق زندگی دارد و آن کس که حاصل کار و زحمت دیگران را صاحب میشود و به عیش و عشرت می پردازد، باید نابود شود. اگر نان هست همه باید بخورند و اگر نیست، همه باید گرسنه بمانند و همه باید بکوشند تا نان بدست آید. اگر آسایش و خوشبختی هست برای همه باید باشد و اگر نیست برای هیچکس نمیتواند باشد. "کوراوغلو و کچل حمزه" از داستانهای صمد بهرنگی تقریبا دو ساعت پیش از خونه آقاجونم اومدیم. از عصر اونجا بودم و کلی خوش گذشت. آقا جونم یه چیزی با خودش آورده بود که بسیار بسیار شئ گولاخی بود!...بعله...پنج عدد سر بی موی لنین ساخته شده از طلا که گویا یک نفر اونا رو میفروشه به یکی از بچه های کارگاه طلاسازی دوست بابابزرگم و اونم میخواسته ذوب کنه که پسر آقای هاشمی فقید (خدا رحمت کنه هاشمی رو، مرد شریفی بود) میبینه و میاره به آقاجونم نشون میده و آقاجونم هم که در راستای حفظ آثار باستانی به کشور بیگانه کمک میکنه خب میرسیم به فلسفه ی این سرهای کچل...اینطور که به نظر میاد اینا نشانهای افتخار، یا همچین چیزی هستند که اون موقع از طرف لنین به کله گنده ها داده میشده و کله ی کچل لنین نشانی از ابهت و اینا بوده و کلی واسه خودش ارزش داشته دقیق نمیشه فهمید به چه اشخاصی و یا با چه مقامی ولی هرچی بوده یه زمانی رو شونه های یک یا چند نفر نشسته و جا خوش کرده بوده که شاید الان زنده و یا به احتمال زیاد مرده باشند! کلی درباره لنین و لنینیسم و کمونیسم و سوسیالیسم...وکوفتیسم و زهرماریسم! برابری و برادری!!! خاله ام میگه جوونی های لنین شبیه لئوناردو دی کاپریو بوده...شواهد موجود نمیباشد!!! درآخر میرسیم به جای خوب قصه که آقاجونم یکی از کله ها رو میده به نوه ی خوشکلش سمرجان! خاله : پیشنهاد میدم از گردنت آویزون کنی! من : خاله: فکر نمیکردم اینجوری بخندی...منتظر تیکه ی تو بودم، چرا ننداختی؟ من: یاد یه کتابی افتادم که توش بازجوها از پسره میپرسن داداشت از لنین با تو صحبت میکنه...پسره میگه داداشم برای ما وازلین میخره به دستامون میزنیم ولی تا به حال لنین نخریده! خاله : غش غش خنده!... من: میگم، آدم از همه ی دنیا سکه ها و مدال هایی رو که روشون عکس حاکم ها و اینا رو زدند جمع کنه بعد همه رو از یه زنجیر بلند آویزون گردنش کنه...بعد یه مدال با طرح محمود هم قاب الماس بگیره از وسط همه آویزون کنه! مامان جون: همه اینا شاخه گلی به سر مردم دنیا زدند ولی این وسطیه دسته گله! الماس هم کمه درقبالش! من : نامرد آفتابه ورداشته سمت مردم...*«سانسورش کردم» ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به بابام نشون دادم بابا میگه : - بدل نیس؟ من : نه بابا...پسر هاشمی تیزاب زده، طلاس! بابا: عجب!...من از مدالهایی که شاه میداد دیده بودم اونا بیست و چهار بودن! اینا عیارشون کمه خیلی هم سبکن! من : ولی این کاملا کله ی لنینه...یه جور نشانه، مدال نیس فک کنم. بابا: حالا هرچی...تو کمونیست شدی و چه بدبختی بزرگی که دختر آدم کمونیست بشه!!! من: تو دلم : هنوز کجای کاری بابا؟ من قبلا تو گروه فوق تروریستی دامبولیسم بودم Evanescence - Goodnight از کجا اومدم؟...داره باورم میشه زمینی هستم...خاکی...مرده...نفرت انگیز! زمین چی یادم داد؟...جز اینکه تو از خاکی به خاکی، آسمانت هم خیالی است! به دنیا نگاه کردم...خیلی خوب خوب...میدونی چی دیدم؟ یه صحرا به اندازه کف دست که توش علف ها تشنه اند...گشتنن...عاشقن...مریضن...خسیسن...ولی فقط علف اند...زندگی شون به یه تار مو وصله از الان به فکر اینن که اگه فردا آفتاب نتابه چی سرشون میاد...همه افسرده اند! یه چیزی گم کرده اند! میدونی چی شنیدم؟...همه یکریز مثل یه سناریوی از پیش تمرین شده یا یه گروه آواز دسته جمعی تکرار می کردند:" نه... امکان نداره...نمیشه...غیر ممکنه...منجی باید برسه!!!" آخه ای علفهای خاکی یکی به من بگه تا کی انتظار میکشید؟؟؟ چرا کسی خودشو نجات نمیده؟ "به امید فردا"...فردا نمیاد!!!...امروز همون فرداست.. فردا هم نقشیه بر آب...چرا امروز نه؟...خواب روزی نو رو میبینن غافل از اینکه همین امروزه! از جنگ وقتی که باید جنگید روشونو بر میگردونند...و وقتی هم جنگیدن هیچ ارزشی نداره بی دلیل همدیگه رو میکشند!...شکنجه میدن...قربانی میکنند...و هیچی هم بدست نمیارن...البته به نظر من هیچ چیزی ارزش جنگیدن نداره! صدای زمزمه رو می شنوند ولی اهمیتی نمیدن...همه خوابند وقتی هم کسی بیدار بشه طولی نمیکشه که میمیره یا شاید هم میکشنش! همین طور که دارم از بین مرده ها رد میشم...به زندگی خودم فکر میکنم...به اینکه من چرا باید از روی ماه می افتادم این پایین پایینا؟... آخه فرشته های سقوط کرده اینجا زندگی میکنند...من چی بودم؟ شاید الهه ی پنهانی خوشبختی یا یه نور نامرئی که همه رو میبینه ولی کسی نمیبینتش... شاید یه قسمت از اتمسفر میشدم...شاید یه فرشته با بالهای سیاه...ولی دوست داشتم دریا باشم! ولی الان آدمم...شاید هم انسانم...شاید هم بشر هستم!...(آدمیزاد عبارتند از یک زبان که به روده ختم میشود!) اینجا میگن موجوداتی مثل من خردمند تشریف دارند(!) ولی همگی از خرد فرار میکنیم...عالمی که تو دیوونگی هست واسه زندگی آزاردهنده است ولی به شدت لذت بخشه. همه درنیایش ایستادند...نجات...ولی کسی که خوابیده آخرین نفری هست که نجاتش میدن! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شب قبل خونه ی مامان جون خوابیدم. با آتور دوتایی رفته بودیم حیاط تو آسمون گشت میزدیم!یدونه ستاره پیدا نمیشه یا حتی سیاره!...ستاره ها هم ترسیده اند از این همه چراغ، خاموششون کنیم تا دوباره برگردند...(این پیام درون مایه ی صرفه جویی نداشت...فقط جنبه ی شاعرانه داشت!! :دی)... I can't see your star though I patiently waited, bedside, for the death of today I can't see your star the mechanical lights of Lisbon frightened it away and I'm alone now me and all I stood for we're wandering now all in parts in pieces, swim lonely find your own way out ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ هرکس شعر "دیدار درشب" فروغ رو نخونده کار خوبی کرده...اصلا از این پریشادخت شعر(فروغ) آدم کمتر بخونه بهتره...آدمو غمگین میکنه!...بعضیهاشون واقعا محشرن...چون این شعرش منو تحت تاثیر قرار داده و یه جورایی متفکرانه و نه چندان مثبت اندیشانه دارم به زندگیم فکر میکنم...هممم...واسه اینکه خیلی طولانی نشه فقط چند جمله از بینشون میذارم: «باور کنید من زنده نیستم» « عشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانه قبرستان موشی به نام مرگ جویده است» «حق با کسیست که میبیند! من مثل حس گمشدگی وحشتآورم!» «و آنقدر مردهام که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمیکند!» «من فکر میکنم که تمام ستاره ها به آسمان گمشده ای کوچ کرده اند» «افسوس، من مرده ام و شب هنوز هم گویی ادامه ی همان شب بیهوده است» «اندیشه میکنید که زنده های امروزی چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند؟» «شاید که روح را به انزوای یک جزیره نامسکون تبعید کرده اند» نمیذارم داغونم کنی! فهمیدی؟...روزی هزار بار میشکنم و دوباره شکل میگیرم....یا منو بشکن یا بساز؟...فقط یکی! چرا باید انقدر آزاردهنده باشه احساسم؟ انقدر مهم بودی که بقیه رو فراموش کرده بودم ...اصلا نمیدیدم...ولی من نمیذارم سقوط کنی...نباید مثل من تیکه تیکه بشی! میخوام بدونی صد هزار قطره اشک ریختم وقتی بیدار شدم و فهمیدم از امروز دیگه ما با هم نیستیم! ولی چه سودی داره وقتی تو صدای منو نمیشنوی؟ دستتو گرفته بودم...خیلی وقت بود...الان فهمیدم یه تیکه چوب خشک بوده!...من این همه مدت تنها بودم ولی نمیخواستم قبول کنم...حالا هم دارم خسته میشم از بس به خودم میگم که تو رفتی! نفهمیدم چطور پیدات کردم...ولی همون طوری هم میرم... نه نابودی و نه مرگی...امیدهای من باعث شد آب بشی...مثل همون دیوارهای یخی که فکر کردم محکم پشتم وایستادن ولی وقتی تکیه زدم خیلی زود ذوب شد! نفهمیدم چطور جدات کردم...از تو چطور گذشتم؟...قهرمانی بودی واسه خودت ولی من فکر میکردم اگه فقط خودم بدونم و تو دلم بمونی هیچوقت از پیشم نمیری...ولی با غرور منو کنار زدی...باشه...دیگه قلبم نیازی بهت نداره! از امروز فقط جواب سلام کسی رو میدم که از من کوچیکتر باشه...حقیر باشه...بتونم لگدش کنم... تو یعنی انقدر صادقانه حرف میزنی؟! دارم سقوط میکنم چرا نمیفهمی؟میمیرم میخوایی باز دروغ بگم؟...نه به خاطر تو... من داشتم خیلی آروم پرواز میکردم که بالم شکست! دارم آخرین نفس ها مو میکشم...بعد این دیگه من نیستم...دیگه تو هم نیستی...میرم جایی که پیدات نکنم...تحقیرم نکنی نامرد! وقتی سکوت میکنی یعنی داری فکر میکنی؟...برو...با توام!!!...ولش کن بذار بره! بذار ترکم کنه...چرا نمیذاری؟ پس واسه تو هم مهمه...تو چی میفهمی از دوستی؟...باشه ولش نکن...یخ قلبم ذوب شده...من میرم...میرم بخوابم...میرم بمیرم و بخوابم...وقتی زنده شدم خیلی دیره!... تو ارزش مردن هم نداری! تو ارزش زندگی کردن نداری! تو بمیر...ولی من زندگی میکنم! با چی؟...دروغ های معصومانه؟! جلوی من داد نزن...گریه هم نکن! گمشو از جلوی چشام تا نبینی! کسی تو رو دوست نداره...آره...تو خیلی ضعیفی! تو بگو عاشق کی هستی؟؟؟...اطرافتو نگاه کن!...همه با انگشت نشونت میدن ولی باز هم خودتو نمیبینی! به من دروغ نگو...فقط جمع کن و برو! من خیلی وقته رفتم!...ولی این بار میرم تا فقط بمیرم...البته تنها نمیرم، با تو!!! زیر پاتو میبنی؟...داری به زمین میرسی و بعد تیکه بزرگه... ولم کن...من میخوام پرواز کنم!!!...نه!!! یوهاهاهاها.... با وقار و به آرامی از پله ها بالا میرفت. صدای پاشنه ی کفشهای بلوری اش تنها صدای موجود در قلعه بود، هیچ انسان دیگری آنجا زندگی نمیکرد و مدتها بود که قلعه در زیر برف مدفون شده بود. وارد اتاق بزرگی شد که در انتهای آن تخت با شکوهی قرار گرفته بود. سمت چپ اتاق را پرده های بنفش تیره پوشانده بود و در سمت راست آینه ی بزرگی برق میزد.مقابل آینه ایستاد. نگاهی گذرا به لباسش انداخت، همان پیراهن سفید و بلند از پر قو و دوبال نقره ای بر روی شانه هایش...تاج سنگینی که سرتاسر با الماس پوشانده شده بود و موهای پرکلاغی که خیلی ساده زیر تاج پنهان کرده بود. وقت خواب بود ولی نه خوابی مانند شبها ی دیگر... امشب میخوابید تا روزی که شاید هیچوقت از راه نمی رسید.میخوابید مانند زیبای خفته ولی بدون طلسم جادوگر و دوک نخ ریسی ...به خوابی فرو می رفت که در ژرفای آن نه رویایی بود و نه کابوس...چشمانش پر از اشک شد، دستهای رنگپریده اش را به روی چشمهایش کشید و تاج را از سرش برداشت، موهایش به روی شانه اش فرود آمد و به رنگ قهوه ای زیبایی درخشید. چشم هایش هم اکنون از سیاهی به سبز روشن بدل شده بود و لباس و بال های روی شانه هایش یکدست سیاه شد. پاهایش را از کفش های سخت بلوری بیرون آورد و احساس کرد روی ابرها گام گذاشته. کف اتاق سنگی و سرد بود. به سمت پرده ها رفت و همگی را کنار کشید. از سرزمین یخ زده اش انتظار خورشید نداشت ولی برای او سفیدی برف هم مثل خوشید نورانی بود انقدر نورانی که توانسته بود قلب ملکه را شیفته ی خود کند...آه، آدم برفی! لبخندی به برف تلمبار شده در بیرون پنجره زد و بعد روی تخت دراز کشید. افکارش را رها کرد و با انتظار بسیار پوچی که پایان آن را میدانست به خواب رفت! Snow White Queen در ادامه! ...: واسه اولی همون بهتر که اسمش اینجا گفته نشه...چون میدونم آخرعاقبت نداره! اصلا میخوام کمتر خصوصی کنم اینجا رو اینجوری بهتره...خب کسی که به طرز عجیبی رفته تو دلم بیرون هم نمیاد...بعضی وقتا ازش میترسم و یکبار درحقش ظلم بزرگی کردم که به شدت پشیمونم کرد...تنها کسی که تا به حال تونسته وقتی حال خوبی ندارم و دلگیرم شادم کنه...یه آدم دیگه است...اصلا بذار بگم این همون آدم برفی قهرمان زندگی منه!!! زهره: یار همیشگی...رفیق...آخرشه...نزدیکترین و صمیمی ترین دوستم. هیچوقت نخواستم به جای خواهرم باشه...ولی بهترین دوستمه...دختر نمونه و راز دار(فوق)...وقتی از همه جا نا امید میشم فقط میتونم به زهره زنگ بزنم و پشت تلفن داد بزنم و گریه کنم، چون واقعا درد منو احساس میکنه ولی حیف نمیتونه درک کنه! ثمین: این یکی نمیدونم چطور دوستم شد...ولی بد نشد...یه سال همکلاسی شدن و کلی دوستی...این کسیه که برعکس زهره هرچی راز تو دلشه میریزه بیرون...هرچی هم از دهنش دربیاد میگه، البته با من خیلی خوب بوده...بعضی عقایدشو دوست ندارم ولی هرکاری کردم دختره فمینیست نشد!...خوبه هنوز کامپیوترش خرابه وگرنه مغز منو میکوبید به دیوار! مهسا: تو فامیل پدری هیچکسو مثل مهسا دوست ندارم...خیلی مهربون...واقعا دوستم داره...منم از ته دلم دوستش دارم ...مثل خودم تو بعضی موقعیت ها گریه میکنه ولی خب ما قول دادیم، دخترهای بزرگ گریه نمیکنن، به جاش فقط قطره تیر لوز میریزن چشمشون خشک نشه!:دی نازنین: اولین و آخرین دوست باوفای اینترنتی! یه دختر عاشق که میخواد منم عاشق کنه!...بیشتراز اونی که من به فکرش باشم اون به فکر منه...فکر میکرد اسم من هندیه! پوریا: پسر دایی خل ودرازوهیکل ورزشی...!همیشه یه اسلحه مقابلش گرفتم که میگه پسر من شیش ماه ازتو بزرگترم! با اینکه ازش متنفرم ولی یه جوری هم دوسش دارم آخه پوریا یعنی بچگی من!...دوشنبه تولدش بود...ما چند ساله به غیر از سلام چیز دیگه ای با هم نگفتیم! پرستو: این یعنی انحراف و اغفال در دوران جاهلیت!...اتفاقا امروز تو عروسی با هم بودیم...برای اولین بار دامن پوشیده بود!:دی...چه بازی های شومی که نکردیم!!! یه دختر با ذوق و هیجان و مسخره بازی و قاطی با خاله زنک بازی. آرزو: فقط میتونم بگم...آرزو ممنون که یه کم زندگی کردن یادم دادی...دوماه پیش آخرین باری بود که دیدمش...این بشر فقط دنبال مخ زنی بود ولی خوشم میومد که با پسرا هرکاری دلش میخواست میکرد و دلشون که میشکست ولشون میکرد! شجاع!باهوش!مرموز! دکتر بی شخصیت: این فک کنم اگه مطب هم بازکنه باز زیر تابلوش مینویسن بی شخصیت!...کسی که از اول نبود برای همیشه هم رفت و منم برای همیشه فراموشش کردم...فقط خاطره هاش مونده که خوبی هاش فراموشم نشه. نسیم: میخوام فقط سالی یه بار اونم توجایی به غیر از خونه ی خودمون ببینمش!...نابغه، خرخون، فضول(فوق)، احساساتی، با یه مشت موی جفگ! وحید: چه فکرایی که درباره اش نکردم...بوقی با خاله ام انقدر صمیمی شده بود که بهش بدبین شده بودم...هرجا باهاش بودم بهم خوش گذشته...خجالت تو وجودش نداره...دیگه پیداش نیس! نیر: دوسال یه چیز سیاه جلوی چشام راه میرفت...بعدا فهمیدم این نیر بوده آها!:دی با این که دوسش داشتم و دارم ولی به خاطر کاری که کرد نمیبخشم...زهره رو بخشیدم ولی نیر اون موقع خیلی ناراحتم کرد...این دختره اسراییل رفته و خیلی خطریه... از یه سیاستی استفاده میکنه که به فکر اوباما هم نمیرسه!...خیلی به آینده اش امیدوارم! ایل شان: کوچولوی موطلایی! عروسک!...فقط به درد همون سال اول راهنمایی میخورد...بچه!...نازنازی...دوست داشتنی! آتور: موهای بور و صورت سفید! آتیشی که از نه سالگی وارد زندگیم شد...بیشتر از داداشم انتظار به دنیا اومدنشو میکشیدم...این پسره به دخترا خیلی خیلی علاقه نشون میده...مخصوصا به من!:دی نیلوفر(ها): تعداد یارانی که به اسم نیلوفر دارم سه تاست...یکی از من یه سال بزگتره باحال و افتخار آفرین!... دومی هم سن منه که کلا همزاد و خواهر دوقلو و این حرفا!...سومی دوسال بزرگتر از منه و یه مشاور با استعداد! ساحل: اصلا ساحل نیست! طوفانه...وقتی خوشحاله آدمو یه جور عذاب میده وقتی هم کشتی غرق کنه یه جور دیگه! ترتیب مسخره ای پیدا کرد ولی یه جورایی طبیعی شد...بعضی ها بودند که میخواستم دربارشون دوباره بنویسم مثل خاله ام و یا ...بعضی ها رو هم واقعا دوست داشتم به عنوان بهترین دوستانم اسم ببرم ...بعضی ها هم بودند که ارزش داشت ازشون بگم ولی خوب نبود...و عده ی کثیری هم بودند که نمیخواستم یادی ازشون کنم واسه همین وارد نشدن...شاید نظرم بعدا عوض بشه چون هر چی نوشتم روش دقیق فکر نکردم و فقط کلمه بود که بیرون می اومد! امشب میخوام بهشون بیشتر فکر کنم! در ادامه: Understanding
![]()
![]()
می خره تا تبدیل به گردنبند و النگو...نشه و خب از لحاظ شرعی هم مشکل داره کله ی یه کمونیست قاطی طلایی بشه که زن و بچه ی مسلمون مردم میخوان ازش استفاده کنند! ![]()
بحث کردیم...فقط یه جمله رو داشته باشین :![]()
...خیلی ازش خوشم اومده اولین چیز عتیقه ای بود که به من تعلق گرفت!
(لبخند ملیح)...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
!
Goodnight
Sleep tight
No more tears
In the morning
I'll be here
And when we say goodnight
Dry your eyes
Because we said goodnight, and not goodbye
we said goodnight, and not goodbye
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


